تبليغاتX
 حرف های خودمونی

هر روز شيطان لعنتي

خط هاي ذهن مرا

اشغال مي كند

هي با شماره هاي غلط

زنگ مي زند آن وقت

من اشتباه مي كنم

و او

با اشتباه هاي دلم حال مي كند .

ديروز يك فرشته به من مي گفت :

تو گوشي دل خود را بد گذاشتي

آن وقت ها كه خدا به تو مي زد زنگ

آخر چرا جواب ندادي چرا برنداشتي ؟

يادش بخير آن روز ها مكالمه با خورشيد

دفترچه هاي كوچك ذهنم را

سر شار خاطره مي كرد

امروز پاره است

آن سيم ها كه دلم را تا آسمان مخابره مي كرد

اما با من تماس بگير خدايا حتي هزار بار وقتي كه نيستم

لطفا پيام خودت را

روي پيام گير دلم بگذار


"عرفان نظر آهاري "



 

نوشته شده توسط hasty در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت


دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...
گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید.
اما هیچ‌كس‌ جز پرنده‌هایی‌ كه‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ كه‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌كردند، كسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌كرد.
دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و كوچكی‌ خسته‌ بود، یك‌ روز رو به‌ خدا كرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌آیم. كاشكی‌ كمی‌ بزرگتر، كمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.
خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فكر می‌كنی. حیف‌ كه‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ كه‌ تو از خودت‌ دریغ‌ كرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ كه‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ كن‌ تا دیده‌ شوی.
دانه‌ كوچك‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاك‌ و خودش‌ را پنهان‌ كرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فكر كند.
سال‌ها بعد دانه‌ كوچك‌ سپیداری‌ بلند و باشكوه‌ بود كه‌ هیچ‌ كس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ كه‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد...
__________________


 

نوشته شده توسط hasty در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت


پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت

 نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

 پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم

 انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

 پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته

 خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور - يک اوج

 دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

 درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود

 پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و

 به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و

 دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم

 بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

 انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و

 گريست

 


 

نوشته شده توسط hasty در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


داداشی

داداشي غصه نخور زندگي جذر ومد داره

دنيامون يه عالمه آدم خوب وبد داره

داداشي غصه نخورگريه پناه آدماس

تروتازه موندن گل،مالِ اشک شبناماس

داداشي غصه نخور،خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

داداشي غصه نخور،بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه،تولدومردن داره

داداشي غصه نخور،تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن ودوباره دل دادن داره

داداشي غصه نخور،خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي دنيا آشنان،مثل تو

داداشي غصه نخور،زندگي بي غم نميشه

اوني که غصه نداشته باشه آدم نميشه

 


 

نوشته شده توسط hasty در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


زندگی چیست؟

قاصدک آمده بود ، و چه سرگردان بود ، گفتم او را : چه خبر آوردی ؟ ... هیچ نگفت ....گفتم: زندگی چیست ؟ عشق کجاست ؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است ؟ گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم .  ... زندگی را هر کس به طریقی بیند ... یکی از دل ... یکی از عقل ... یکی از احساس دیگری با شعر آن یکی با پرواز ... ! گفته اند : حسی است از غربت مرغان مهاجر ... و چه زیبا گفتند ... عشق را هم چون حادثه ای می دانند ... بهترین چیز را هم ، همه می دانند ... ! جای دیگر گفتند : زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست ... اما نه ! ... به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است ... اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم !!! خنده دارد اما ... آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست ؟! ... شاید آن کرم ، بهر روزی به درون آمده است یا که از بیم صیاد ، گوشه سیب ، پناه آورده است ...زندگی باران است ... زندگی دریاست ... زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید ، زندگی راز شگفتی است که جان می جوید ... زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است ... زندگی آبی دریاست و عشق ... غرق دریا شدن است ، ولی ای دوست بدان ... می توان غرق نشد ... میتوان ماهی این دریا شد ... شاد و خرم به شنا پرداخت ... شرطش آن است که عاشق نشویم ... ! جای آن از ته دل ... و از سر جان ... همه را دوست بداریم . همه چیز و همه کس ... همه نقش و همه رنگ ... همه شادی ، همه غم به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست ! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف زدم ... ! و صد افسوس که آخر نشنید از من : زندگی انگوری است ... دانه دانه باید خورد ..

.

 


 

نوشته شده توسط hasty در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت


کاش

بیا تو گلدون خالی چند تا دونه گل بکاریم
چرا تنهایی و تردید وقتی همدیگه رو داریم
بیا تا دوباره از نو دست تو دست هم بذاریم
خاطرات خوبمونو باز به یاد هم بیاریم

....

 

کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم
کاش این پرواز را باور کنیم


 

نوشته شده توسط hasty در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت


آدمک

                  آدمک آخر دنیاست بخند

                                                  آدمک مرگ همین جاست بخند

                  آدمک دست خطی که تو را عاشق کرد

                                         شوخی کاغذی ماست بخند

                  آدمک خر نشوی گریه کنی

                                           کل دنیا سراب است بخند

                  آدمک آن خدایی که بزرگش خواندی

                                           به خدا مثل تو تنهاست بخند

 


 

نوشته شده توسط hasty در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


آسمان

خوش به حالآسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره

به کسی توجه نمی کنه

از کسی خجالت نمی کشه

می باره و میباره ...

و اینقدر می باره تا آبی بشه....

آفتابی بشه ...!!!

کاش می شد مثل آسمان بود ....

کاش می شد وقتی دلت گرفت

اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی.....


 

نوشته شده توسط hasty در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


 

 

لالا لالا نخواب دنیاخسیسه

واسه کمتر کسی خوب مینویسه

یکی لبهاش همیشه غرق خندست

یکی پلکاش تو خواب هم خیس خیسه


 

نوشته شده توسط hasty در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


عیدتان مبارک

مثل ماهی زنده

مثل سبزه زیبا

 مثل سمنو شیرین

 مثل سنبل خوشبو 

 مثل سیب خوش رنگ  

و مثل سکه با ارزش باشید

 

سال نو همگی مبارک

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط hasty در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


زندگي سبزترين آيه در انديشه برگ ...

زندگي خاطر دريايي يك قطره در آرامش رود ...

زندگي حس شكوفايي يك مزرعه در باور بذر ...

زندگي باور درياست در انديشه ماهي در تنگ ...

زندگي ترجمه روشن خاك است در آيينه عشق ...

زندگي فهم نفهميدن هاست ...

زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود ...

تا كه اين پنجره باز است جهاني با ماست ...

آسمان، نور ،خدا ،عشق ،سعادت با ماست ...

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم ...

در نبنديم به نور در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم ...

پرده از ساحت دل برگيريم ...

رو به اين پنجره با شوق سلامي بكنيم ...


 

نوشته شده توسط hasty در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


بدرقه

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه

بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت

عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم

که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
.


 

نوشته شده توسط hasty در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت


کاش

کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود

وقتی دستت زخم میشه چشمت گریه می کنه

وقتی چشمت گریه می کنه دستت اشکا تو پاک می کنه


 

نوشته شده توسط hasty در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


عجیبه

چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني

 

 

کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن

 

 

 نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تو رو باور نمیکنه

 

 


 

نوشته شده توسط hasty در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

عمرمان میگذرد

ما همه همسفریم

 


 

نوشته شده توسط hasty در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت


برگ پاییزی

 

  

  وقتی داری برگای پاییزی رو زیر پاهات له می کنی

  یادت باشه که یه روزی بهت نفس هدیه می کردن

  


 

نوشته شده توسط hasty در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


خاک گلدون

                  

همیشه برای کسی خاک گلدون باش

که اگه به آسمون رسید یادش نره

ریشه اش کجاست


 

نوشته شده توسط hasty در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


یادش بخیر


سرمشقهاي آب ، بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت

گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛
با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت،

ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته،
آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت...

راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛
اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت،

آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛
جديت "تصميم كبري" يادمان رفت،

شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم،
يادش به خير اما خدا را يادمان رفت،

در گوشمان خواندند رسم آدميت،
آن حرفها را زود اما يادمان رفت...

فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء،
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت؛

ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛
تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت


 

نوشته شده توسط hasty در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ